در مسیر کربلا همه یکدل می شوند *سیدداود سجادی اسدآبادی
مرداد مثل همیشه گرمایش را از همان ساعتهای نخست روز به رخ میکشید اما انگار هیچکس اعتنایی به آفتاب نداشت، همه مقصدی داشتند که خستگی را از یادشان برده بود.
هر سال که اربعین از راه میرسد، مهران دیگر فقط یک شهر مرزی نیست؛ تکهای از تمام ایران است اینجا لهجهها با هم فرق دارند اما مقصد همه یکی است، یکی از شمال آمده، دیگری از مرکز کشور، آن یکی از شرق و این یکی از غرب؛ اما وقتی کولهها بر دوش میافتد همه شبیه هم میشوند.
در میان ازدحام پیرمردی را دیدم که با وجود عصا آرام و مطمئن قدم برمیداشت. از او پرسیدم: پدر «سخت نیست این مسیر؟»
لبخندی زد و گفت: پسرم «اگر قرار باشد دل برود، پا هم خودش راه میآید.»
چند قدم جلوتر، مادری دست دختر کوچکش را گرفته بود. دخترک مدام میپرسید: «مامان، کربلا چقدر دیگه مونده؟»
مادر خم شد، صورتش را بوسید و گفت: عزیزم «وقتی برای امام حسین(ع) راه میروی، راه کوتاهتر از چیزی است که فکر میکنی.»
جملهاش را که شنیدم ناخودآگاه به چهره آدمهای اطراف نگاه کردم، هیچکس از گرما گلایه نمیکرد.
کسی از شلوغی نمینالید. انگار همه پیش از رسیدن به کربلا چیزی را در دل خود جا گذاشته بودند؛ خستگی، دلخوری یا شاید دلبستگیهای دنیا.
اینجا کسی نمیپرسید اهل کجایی؟ شغلت چیست؟ چه داری و چه نداری؟ تنها سؤال این بود: «کمکی از دستم برمیآید؟»
ساعتی از جمعیت فاصله گرفتم. موج زائران آرام از مقابلم عبور میکرد، با خودم فکر کردم شاید راز ماندگاری اربعین همین باشد؛ اینکه آدمها در این مسیر بیش از آنکه به مقصد برسند، به خودِ واقعیشان نزدیک میشوند.
و در پایان وقتی از پایانه مرزی مهران خارج میشدم، هنوز صدای «یا حسین» زائران در گوشم بود، آن روز فهمیدم اربعین فقط یک سفر نیست بلکه یک مدرسهای است که در آن انسان بودن را دوباره تمرین میکنیم.





























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰