شبی که سکوت در بخش کودکان بستری شد *علی معرف

پویاخبر - اهواز - چند ثانیه کافی است تا یک شهر، مسیر عادی شبش را فراموش کند، صدای انفجار، گفت‌وگوهای نیمه‌تمام را می‌برد، خودروها را در میانه راه متوقف می‌کند و دست‌ها را بی‌اختیار به سمت تلفن همراه می‌کشاند؛ «شما هم شنیدید؟ سالم هستید؟» اما در گوشه‌ای از اهواز، جایی که کودکان و بیماران سرطانی روزهایشان را با امید درمان می‌شمارند، همان چند ثانیه معنای دیگری پیدا می‌کند؛ ثانیه‌هایی که راهروهای یک بیمارستان را از زندگی خالی می‌کند و شبی را رقم می‌زند که هیچ‌کس تصورش را نداشت.

شب هنوز بر اهواز کامل سایه نینداخته است؛ گرمای تیرماه، حتی پس از غروب هم از خیابان‌های اهواز عقب نمی‌نشیند.

در خانه‌ای سفره شام پهن است و گفت‌وگو میان اعضای خانواده جریان دارد؛ چند خیابان آن‌سوتر، جوانی ویترین مغازه‌ها را تماشا می‌کند و راننده‌ای، آخرین چهارراه‌ها را پشت سر می‌گذارد تا زودتر به خانه برسد.

پرستاری نیز پس از ساعت‌ها شیفت، تنها به استراحت فکر می‌کند؛ هیچ‌کس نمی‌داند تا چند ثانیه دیگر، شب مسیر دیگری را انتخاب خواهد کرد.

ابتدا موجی سهمگین، شیشه‌ها را می‌لرزاند. چند لحظه بعد، صدای انفجار، عمیق و سهمگین، در آسمان اهواز می‌پیچد. بعد انفجاری دیگر و یکی دیگر، موج صدا از شرق تا مرکز و بخش‌هایی از غرب شهر می‌گذرد، پنجره‌ها را می‌لرزاند، خودروها را کنار خیابان متوقف می‌کند و تلفن‌های همراه، یکی پس از دیگری زنگ می‌خورند.

نخستین پرسش همه یکی است؛ «کجا را زده‌اند؟»

اما چند خیابان آن‌سوتر، پرسش دیگری شکل می‌گیرد؛ «چطور بیماران را بیرون ببریم؟»

در بیمارستان شهید بقایی اهواز، جایی که ده‌ها کودک و بیمار مبتلا به سرطان روزهای سخت درمان را پشت سر می‌گذارند.

اینجا، صدای انفجار فقط یک صدا نیست؛ موجی است که از شیشه‌های بلند ساختمان عبور می‌کند، دیوارها را می‌لرزاند و در چند ثانیه، آرامش بیمارستان را بر هم می‌زند.

اینجا دیگر کسی به پایان شیفت، ساعت ملاقات یا وعده شام فکر نمی‌کند. پرستاری دستش را روی کپسول اکسیژن می‌گذارد، مادری پتوی فرزندش را از روی تخت برمی‌دارد،پدری، پایه سرم را با یک دست می‌کشد و با دست دیگر، کودکش را در آغوش گرفته و راهروهایی که تا دقایقی پیش با صدای منظم دستگاه‌های درمانی زنده بودند، حالا تنها شاهد قدم‌های شتاب‌زده کسانی هستند که می‌کوشند جان بیماران را از دل هراس بیرون ببرند.

جنگ تنها بیرون از دیوارهای بیمارستان جریان ندارد؛ درون این ساختمان نیز نبرد دیگری آغاز می‌شود؛ نبردی برای حفظ جان، در جایی که هر تخت، پیش از آن نیز میدان مبارزه با بیماری بوده است.

 

آغاز تخلیه؛ نبردی برای نجات بیماران

صدای انفجار، آن‌قدر نزدیک است که برای چند ثانیه، کسی نمی‌تواند تشخیص دهد چه اتفاقی افتاده است. موج انفجار از شیشه‌های بلند بیمارستان عبور می‌کند، دیوارها را می‌لرزاند و صدایی سنگین در تمام راهروها می‌پیچد. در بخش اورژانس، چند نفر از کادر درمان تصور می‌کنند خود ساختمان آسیب دیده است. نگاه‌ها بی‌اختیار به سقف دوخته می‌شود؛ انگار هر لحظه ممکن است اتفاق دیگری رخ دهد.

چند ثانیه بعد، سکوت جای خود را به دویدن می‌دهد.

راهروهایی که تا دقایقی قبل با صدای منظم دستگاه‌های پایش علائم حیاتی و رفت‌وآمد آرام پرستاران شناخته می‌شد، حالا پر از قدم‌های شتاب‌زده است. پرستاری پایه سرم بیماری را با یک دست می‌گیرد و با دست دیگر ویلچر را به سمت خروجی هدایت می‌کند. مردی کودکش را در آغوش فشرده و بی‌آنکه فرصت جمع کردن وسایلش را داشته باشد، از کنار اتاق‌ها عبور می‌کند. زنی، کیف مدارک پزشکی را زیر بغل زده و پشت سر برانکارد مادر سالخورده‌اش می‌دود.

در میان این ازدحام، هر کس چیزی را با خود حمل می‌کند. یکی کودکش را در آغوش گرفته و پایه سرم همچنان پشت سرش روی زمین کشیده می‌شود. دیگری کیسه داروها را محکم به سینه می‌فشارد. چند نفر بیماری را که توان ایستادن ندارد، از زیر بازو گرفته‌اند و به سمت خروجی می‌برند. هیچ‌کس به وسایل شخصی فکر نمی‌کند؛ همه فقط می‌خواهند جان بیماری را از ساختمان خارج کنند.

بیرون اورژانس، ازدحام لحظه به لحظه بیشتر می‌شود. صدای بی‌سیم‌ها، آژیر آمبولانس‌ها و تماس‌های پیاپی، سکوت شب را در هم می‌شکند. پرستاری روی لبه جدول سیمانی ورودی نشسته است. برگه‌ای در دست دارد و تلفن همراهش را محکم میان شانه و صورت نگه داشته است. صدایش از خستگی و اضطراب می‌لرزد، پشت سر هم درخواست اعزام آمبولانس می‌کند.

«سه آمبولانس دیگر لازم داریم… بیماران باید منتقل شوند… سریع‌تر.»

چند متر آن‌سوتر، زنی میانسال کنار تخت مادر سالخورده‌اش ایستاده است. دست‌هایش را در هم گره کرده و نگاهش مدام میان در ورودی و خیابان رفت‌وآمد می‌کند. هر چند دقیقه یک بار، به بالین مادر می‌رود، دستش چند لحظه روی پیشانی مادر می‌ماند؛ انگار می‌خواهد با همین لمس کوتاه، اضطراب را از او دور کند.

پرستار، لحظه‌ای نگاهش را از تلفن برمی‌دارد و آرام می‌گوید: «نگران نباش… تا آخرین بیمار اینجا را ترک نکند، ما هم نمی‌رویم.»

زن چیزی نمی‌گوید. فقط دوباره چشم به ورودی اورژانس می‌دوزد؛ به مسیری که هر صدای موتور یا آژیر، امید رسیدن آمبولانس را در دلش زنده می‌کند.

در آن شب، کسی نمی‌داند چند دقیقه بعد چه رخ خواهد داد. تنها چیزی که همه به آن فکر می‌کنند، بیرون بردن بیمارانی است که پیش از این نیز درگیر نبردی سخت با بیماری بوده‌اند. جنگ، آن شب، تنها بیرون بیمارستان جریان ندارد؛ سایه‌اش تا کنار تخت بیماران هم رسیده است.

 

راهروهایی که سکوت در آن‌ها بستری شد

چند طبقه بالاتر، دیگر از آن شتاب و هیاهوی اورژانس خبری نیست.

راهروها در سکوتی سنگین فرو رفته‌اند؛ سکوتی که هر از گاهی با زنگ ممتد تلفنی شکسته می‌شود که کسی برای پاسخ دادنش پشت کانتر پرستاری نیست. صندلی‌ها خالی مانده‌اند، مانیتورها روشن‌اند و کولر قدیمی، بی‌وقفه در فضای خالی بخش می‌دمد؛ گویی هنوز نمی‌داند صاحبان این تخت‌ها، دقایقی پیش با شتاب بیمارستان را ترک کرده‌اند.

بخش مراقبت‌های ویژه کودکان، همیشه جایی برای جنگیدن با بیماری است؛ جایی که هر تخت، امید یک خانواده را در خود جای داده است. اما امشب، این میدان، سربازانش را از دست داده است.

پرده‌های بنفش اتاق‌ها تا نیمه کشیده شده‌اند؛ همان‌گونه که هر شب برای استراحت کودکان کشیده می‌شوند. روی دیوارها، خورشیدی با لبخند کودکانه، ابرهای آبی، بادکنک‌های رنگی و شخصیت‌های کارتونی هنوز همان‌جا ایستاده‌اند؛ انگار هیچ‌کدام نمی‌دانند ساعتی پیش، زندگی با شتاب از این اتاق‌ها بیرون رفته است.

کنار یکی از تخت‌ها، پایه سرمی ایستاده که عروسکی کوچک از آن آویزان است؛ عروسکی که شاید هر بار هنگام تزریق دارو، هم‌بازی صاحب کوچکش بوده است. چند قدم آن‌سوتر، عروسک دیگری هنوز از قلاب فلزی پایه سرم آویزان مانده و ماسک صورتی کوچکی در کنارش بی‌حرکت تاب می‌خورد؛ انگار صاحبش تنها برای چند دقیقه از اتاق بیرون رفته و دوباره بازخواهد گشت، اما تخت‌ها خالی‌اند.

نه صدای خنده کودکی می‌آید، نه گریه‌ای، نه خواهش برای نوشیدن آب و نه مادری که پتو را روی شانه فرزندش مرتب کند.

انگار کسی در چند دقیقه، زندگی را از میان این اتاق‌ها جمع کرده و با خود برده است.

روی یکی از میزهای کنار تخت، ظرف آلومینیومی زرشک‌پلو با ۲ قاشق پلاستیکی هنوز باز مانده است. غذا سرد شده، اما کسی فرصت جمع کردنش را پیدا نکرده است. چند اتاق آن‌طرف‌تر، بشقابی با چند تکه طالبی و ظرفی از ذرت بوداده روی تخت جا مانده؛ خوراکی‌هایی که قرار بود تلخی ساعت‌های بستری را برای کودکی کمتر کنند، اما حالا در سکوت اتاق، بی‌صاحب مانده‌اند.

روی یخچال کوچک یکی از اتاق‌ها، ردیفی از لاک‌های رنگارنگ، با وسواسی کودکانه کنار هم چیده شده‌اند. کمی آن‌سوتر، مدادرنگی‌ها، دفتر نقاشی و تابلویی با رنگ‌های کودکانه هنوز روی دیوار نصب است. نشانه‌هایی ساده از دنیای کودکی؛ از دنیایی که حتی میان داروهای تلخ و شیمی‌درمانی هم برای بازی و خیال جایی باز کرده بود.

زیر بالش یکی از تخت‌ها، دعایی کوچک مچاله شده است؛ تبرکی که خانواده‌ای شاید با امید شفای فرزندشان آنجا گذاشته‌اند. کنار آن، دفترچه یادداشتی نیمه‌باز و کتاب داستانی که صفحه آخرش ناتمام مانده است.

در این اتاق‌ها، نبودن آدم‌ها بیشتر از هر حضوری دیده می‌شود.

اینجا، چیزی فرو نریخته است؛ اما سکوت، سنگین‌تر از هر آواری بر راهروها نشسته است.

 

وقتی سرطان، تنها دشمن کودکان نبود

اینجا، بیماران برای درمان یک سرماخوردگی یا جراحی چندروزه بستری نشده‌اند. بیشتر تخت‌ها، ماه‌هاست میزبان کودکانی است که میان شیمی‌درمانی، آزمایش‌های پی‌درپی، تزریق دارو و امید به بهبود، روزهای زندگی‌شان را می‌شمارند. خانواده‌ها نیز آرام‌آرام با این اتاق‌ها خو گرفته‌اند؛ بعضی شب‌ها روی صندلی کنار تخت می‌خوابند، بعضی پتویی روی زمین پهن می‌کنند و بعضی دیوارهای سفید اتاق را با نقاشی، عروسک و عکس‌های رنگی، شبیه اتاق کودکشان در خانه می‌کنند.

اما آن شب، بیماری دیگر تنها دشمن این خانواده‌ها نبود.

صدای انفجار، غریزه‌ای را بیدار می‌کند که از هر نسخه پزشکی و هر دستور درمانی قوی‌تر است؛ غریزه حفظ جان.

پدر و مادری که هفته‌ها با صبوری کنار تخت فرزندشان مانده‌اند، این بار دیگر به ساعت تزریق دارو یا نتیجه آزمایش فکر نمی‌کنند. تنها یک تصمیم باقی می‌ماند؛ هر طور شده کودک را از ساختمان دور کنند.

بعضی بیماران هنوز سرم در دست دارند. برخی با کپسول اکسیژن جابه‌جا می‌شوند و تعدادی را روی برانکارد و ویلچر به آمبولانس‌ها می‌رسانند. کادر درمان، همزمان که بیماران را آرام می‌کند، خود نیز نمی‌داند دقایق بعد چه رخ خواهد داد؛ با این حال، هیچ‌کس بیمارش را تنها نمی‌گذارد.

در گوشه‌ای از محوطه، پرستاری کپسول اکسیژن را به زحمت حمل می‌کند تا تنفس دختر جوانی با موهای تراشیده، در مسیر انتقال به بیمارستان دیگر مختل نشود. چند متر آن‌طرف‌تر، مامور حراست لیوانی آب در دست زن سالخورده‌ای می‌گذارد که از میان اضطراب و گرمای هوا، تنها توان بیان یک کلمه را دارد؛ «آب…»

آمبولانس‌ها یکی پس از دیگری وارد محوطه می‌شوند. چراغ‌های گردان آبی‌رنگ، بر دیوارهای بیمارستان می‌چرخند و نام بیماران، یکی‌یکی خوانده می‌شود. برانکاردها آرام از راهروها عبور می‌کنند و هر آمبولانس، بخشی از بیماران را به بیمارستانی دیگر می‌برد. یکی می‌رود و دیگری از راه می‌رسد؛ انتقال بیماران تا پاسی از شب ادامه پیدا می‌کند، آن‌قدر که سرانجام، آژیر آخرین آمبولانس نیز در خیابان‌های اهواز گم می‌شود.

سکوت، دوباره به بیمارستان بازمی‌گردد.

تخت‌ها هنوز مرتب‌اند، اما بیماری روی آن‌ها نیست. عروسک‌ها همچنان از پایه‌های سرم آویزان مانده‌اند. ظرف غذای نیمه‌خورده روی میز کنار تخت سرد شده، مدادرنگی‌ها کنار نقاشی نیمه‌تمام کودک جا مانده و ماسک صورتی کوچکی آرام از قلاب فلزی تاب می‌خورد؛ گویی صاحبانشان قرار بوده تنها چند دقیقه بعد برگردند.

فردا، شاید دوباره همین راهروها پر از صدای قدم‌های پرستاران شود. شاید کودکی دوباره مدادرنگی‌هایش را بردارد، عروسکش را کنار بالش بگذارد و نقاشی نیمه‌تمامش را کامل کند.

اما آن شب، ترسی وارد این بیمارستان شد که در هیچ پرونده پزشکی ثبت نمی‌شود؛ ترسی که نه در جواب آزمایش دیده می‌شود، نه در نسخه پزشک جایی دارد و نه دارویی می‌تواند آن را از خاطر کودکی که آن شب را به یاد دارد، پاک کند.

آنچه از آن شب در ذهن می‌ماند، فقط صدای انفجار یا آژیر آمبولانس‌ها نیست؛ تصویر تخت‌هایی است که ناگهان خالی شدند، عروسک‌هایی که چشم‌انتظار صاحب کوچکشان ماندند و پدر و مادرهایی که در میانه درمان، ناچار شدند میان ادامه درمان و حفظ جان، تصمیمی دشوار بگیرند.

و شاید هنوز هم این پرسش، در سکوت همان راهروها بی‌پاسخ مانده باشد:

کودکی که هم‌زمان باید با سرطان و هراس جنگ بجنگد، کدام نبرد برایش سخت‌تر است؟