۳۲۰ مسافر در شناوری برای ۶۳ نفر؛ ایستاده به سمت آتش
ایرنا – مردی با ۲۵ سال سابقه کار در صنعت نفت، وقتی از روزهای جنگ حرف میزند، روایتش را نه از موشک و آژیر، که از کار شروع میکند؛ از مسئولیتی که حتی در سختترین شرایط هم زمین نماند. مردی که پنج سال اخیر را در یکی از ترمینالهای نفتی گذرانده و پیش از آن در لاوان، کیش و پارس جنوبی کار کرده است.
حالا بردیا در نقطهای از خلیج فارس، مدیریت مجموعهای را بر عهده دارد که فقط در لایه مستقیم آن ۲۹ تا ۳۰ نفر زیر دستش کار میکنند و در سطح شناورها، با ۱۲ تا ۱۳ شناور خدماتی، یدککش، مسافربری و تعمیراتی، چیزی نزدیک به ۲۸۰ تا ۳۰۰ نفر درگیر عملیات هستند.
این ترمینال، فقط یک منطقه عملیاتی ساده نیست. اینجا چند سکوی نفتی فعال دارد، یک اسکله تدارکاتی و ۲ پایانه مهم نفتی، همه در قلب خلیج فارس. شناوری عظیم با قابلیت ذخیرهسازی حدود دو میلیون بشکه نفت، با سیستمی که مدام حول محور خود میچرخد. نفتِ سروش و نوروز از طریق خط لوله وارد این مخزن میشود و بعد، در زمان صادرات، نفتکشهای بزرگی که گاه تا ۳۳۳ متر طول دارند، به آن پهلو میگیرند و از طریق خطوط لوله ۲۰ اینچی، بارگیری میشوند و همه زیر دست بردیا هستند. بردیایی که همه عمرش را در همین آبها گذرانده، راه زندگی اش را با همین طلای سیاه پیدا کرده و وجب به وجب این آبی وطن را با جان و دل حس کرده است.
خاطره بردیا از جنگ فراتر از یک گزارش فنی است، وسیع تر از یک تجربه یک شبه، یک تجربه جدید؛ بردیا از لحظات و روزهایی حرف زد که با جان و دلش به ایرانی بودنش افتخار کرد، با تک تک سلولهای غیرت هموطنانش را حس کرد و به آن مغرور شد. لحظاتی را که می دانست هر تصمیمش جان دهها نفر را به خطر می اندازد. بردیا از روزهای جنگ می گفت؛ می گفت که چطور خطوط لوله را مهندسان همکارش متصل نگاه داشتند، چطور از یک نفتکش در حملات به خارگ جان سالم به در بردند و شبی را با حسرت اینکه چرا ماموران را راهی خارگ کرد، نخوابید و ترس تمام وجودش را پر کرد.
اما آنچه روایت او را از یک گزارش فنی جدا میکند، این است که در روزهای جنگ، همین ساختار پیچیده نه فقط از کار نیفتاد، بلکه گاهی حتی پرفشارتر از قبل کار کرد.
بردیا میگوید: ما ۴۰ روز درگیر جنگ بودیم. اما عملیاتمان متوقف نشد. بعضی جاها کار ما حتی بیشتر از قبل شد. آمارها هم اگر منتشر شود، نشان میدهد که در همان دوران جنگ، تولید و صادرات ما نهتنها نخوابید، بلکه در بعضی بخشها از روزهای قبل هم بیشتر بود.
اما پشت این جمله کوتاه، شبهایی خوابندیده، پای دلشورههای مداوم و تصمیمهایی ایستاده است که در چند دقیقه گرفته میشدند. هر لحظه و هر ساعتش یک تجربه بود؛ ترس بود، دلهره بود، شوق بود، اشتیاق برای ادامه دادن بود. و بردیا می دانست که این لحظات ارزشی بالاتر از جانش دارند. بحث ایران است و جان باید فدا کرد.
یکی از مهمترین مأموریتهایی که در آن روزها روی دوش آنها افتاد، بازگرداندن SPM ترمینال نفتی به مدار بود؛ تجهیزاتی که حدود چهار سال از سرویس خارج شده بود. تجهیزات این بخش فرسوده شده بود، بعضی خطوط آن مشکل فنی داشتند، سیستمش قدیمی شده بود و برای تعمیرات اساسی یا جایگزینی آماده مناقصه بود. سالها بود صادرات اصلی از مسیر دیگری انجام میشد. اما با شروع تهدیدها و این احتمال که پایانههای اصلی نفتی در نقاط دیگر هدف قرار بگیرند، شرکت ملی نفت به یکباره تصمیم گرفت این ترمینال قدیمی دوباره احیا شود؛ برای «روز مبادا». اگر مسیرهای دیگر میخوابید، این مسیر باید زنده میشد و باید آماده میبود.
این تصمیم، روی کاغذ شاید فقط یک دستور عملیاتی بود؛ اما در واقعیت، یک نبرد تمامعیار با زمان، کمبود تجهیزات و خطر دائمی حمله بود.
بردیا جزئیات را با دقتی مهندسی و لحنی آمیخته به غرور ناشی از حماسه سازی مهندسانش تعریف میکند: ما برای صادرات از یک رشته لوله استفاده میکنیم که حدود ۳۰ شاخه لوله دارد؛ چهار نوع لوله مختلف که باید به هم وصل شوند. اینها را باید از بین تجهیزات دستدوم و قدیمی که در انبارها داشتیم، پیدا میکردیم، کدگذاری میکردیم، تست میکردیم که سالم باشند. هر لوله حدود ۱۶ اینچ قطر داشت و طول هر شاخه نزدیک ۱۰.۷ تا ۱۱ متر بود. اینها را میآوردیم اسکله، یکییکی به هم وصل میکردیم تا آن رشته کامل شکل بگیرد. فقط همین نبود. زنجیرها، طنابها، بویهها و قطعات مهار هم باید از نو آماده میشدند؛ تجهیزاتی سنگین، تخصصی و حیاتی. می دانستیم اگر این مسیر آماده نمیشد و مسیرهای دیگر هدف قرار میگرفتند، ما دیگر راهی برای صادرات نداشتیم.
همهچیز تازه داشت شکل میگرفت که حملهها شروع شد.
حدود ۲۸ اسفند، نزدیک شب عید، فرودگاه منطقه عملیاتی بردیا هدف قرار گرفت. هنوز کار روی اسکله در جریان بود. ناگهان شرایط عوض شد. تصمیم گرفتند کشتیها را از اسکله دور و به لنگرگاه منتقل کنند. ادامه کار در لنگرگاه، هم سختتر بود و هم پرخطرتر؛ اما استدلال نیروها روشن بود: اگر قرار است حملهای انجام شود، بهتر است کشتی در دریا هدف قرار بگیرد، نه اینکه با یک حمله، هم کشتی از دست برود و هم اسکله از کار بیفتد.
بردیا میگوید: این پیشنهاد را خود ملوانها دادند و گفتند اگر اینجا بمانیم و بزنند، اسکله هم تعطیل میشود. اما اگر در لنگرگاه باشیم و کشتی را بزنند، حداقل شانس نجات بیشتر است و اسکله میماند.
بردیا می دانست که این تصمیم، چیزی از جنس آموزشنامه یا دستور اداری نبود فقط یک خلاقیت ناشی از نگرانی برای آینده ای که باید برای ایران می ماند، انتخابی بود که از دل موقعیت میآمد؛ از فهم آدمهایی که میدانستند دقیقاً وسط چه چیزی ایستادهاند و چه کاری باید بکنند. کنار لولههایی که وقتی کنار هم قرار می گرفت، بی شباهت به لانچر موشک نبود.
آن بالا هواپیماهای دشمن تشخیص نمیدهد که لولههای یک تجهیزات فنی را می خواهند هدف بگیرند که شبیه لانچر موشک است یا خود لانچر موشک را، این را بردیا تعریف می کند و می گوید: بچه می دانستند، نگران هم بودند اما باز هم به کار و فعالیت خود ادامه می دادند.
هر بار که خطر بالا میگرفت، نیروها به طور موقت متفرق میشدند و دوباره برمیگشتند. بردیا این بازگشتها را به فنری که دوباره جمع میشود و نیرو میگیرد تشبیه میکند و می گوید: شاید انرژی فراتر از یک کارمند شرکت نفت بودن در همه ما دمیده شده بود، آن لحظات چه کسی به این موضوع فکر میکرد که شب عیدی چرا کنار خانوادهاش نیست، چرا کنار سفره هفت سین ننشسته یا حتی چه ساعتی و چه ثانیه ای ۱۴۰۴ شد ۱۴۰۵.
در بخشی از عملیات، حتی تیم غواصی را هم برای نصب تجهیزات به محل فرستادند، در حالی که احتمال حمله همچنان وجود داشت. خود بردیا هم در مراحل پایانی برای نصب نهایی به دریا رفت.
در مسیر بازگشت، نزدیک ساحل، صدای انفجاری شدید آمد. ناخدا گفت ۲ موشک به هم خورده اند و به آب افتادهاند. بعداً معلوم شد نیروهای نظامی برای مقابله یا شناسایی یک هدف هوایی وارد عمل شده بودند. بردیا از آن لحظه با سادگی تلخی یاد میکند: خوب بود ما را نزدند؛ خوب بود که یکی بود از ما دفاع کند.
اما فقط تجهیزات و صادرات نبود که زیر فشار جنگ قرار داشت. جابهجایی نیروها خود به یک میدان دشوار تبدیل شده بود. در شرایط عادی، کارکنان از نقاط مختلف کشور با پرواز میآمدند و با هلیکوپتر یا شناور به محل کار منتقل میشدند. جنگ که شروع شد، بخش مهمی از این مسیرها مختل شد و بار ترابری بر دوش شناورها افتاد، شناورهایی که اغلب از همین ترمینال حرکت میکردند و اینجا بود که یکی از ماندگارترین صحنهها شکل گرفت. بردیا میگوید: یکی از شناورهای مسافربری فقط ۶۳ صندلی داشت؛ اما در زمان جنگ، یکبار ۳۲۰ نفر سوار همان شناور شدند، بیگلایه، بیشکایت و با مهربانی وسط ساعتهای جنگ، در طول همه سه تا چهار ساعتی که تا مقصد کنار هم بودند.
در روزهای عادی، اگر روی یک شناور ۴۰ نفر سوار میشدند، بعضی کارکنان گلایه میکردند که فرصت دراز کشیدن و استراحت ندارند، چون مسیر چند ساعت طول میکشد. اما در روزهای جنگ، همین آدمها، یا آدمهایی شبیه به آنها، ۲۴ تا ۳۶ ساعت با اتوبوس از تبریز، اردبیل، مشهد و شهرهای دیگر راه میآمدند تا خودشان را به بهرگان یا خارگ یا لاوان برسانند، و بعد چهار تا پنج ساعت دیگر ایستاده، روی عرشه یا در ازدحام شناور، به سمت منطقه عملیاتی یا سکوها بروند.
بردیا میگوید: اگر این ۳۲۰ نفر از خارگ سوار کشتی میشدند و به این منطقه می آمدند، برایم عجیب نبود. میگفتم منطقه جنگی است و دارند جان خودشان را نجات میدهند. اما اینکه از اینجا سوار میشدند و میرفتند توی آتش، برای من معنایش فقط یک چیز بود: حس مسئولیت. خارگ زیر رگبار موشکهای دشمن نامردی بود که برایش مرگ غیرنظامیها مهم نبود.
این فقط رفتن به محل کار نبود. رفتن برای جایگزین کردن همکارانی بود که شیفتشان تمام شده بود اما هنوز در منطقه مانده بودند. آدم معمولی میگوید من نمیروم، فوقش میگویند چرا نرفتی. اما اینها آمدند، از همه جای ایران، تا همکارشان تنها نماند. درست زیر آتش جنگ، کنار صدای انفجار و رد هواپیما.
بردیا تعریف میکند: تمام شب بیدار ماندم؛ از یک سو نگران خارگ، از سوی دیگر نگران سی و چند نفری که در پایانه خلیج فارس منتظر رسیدن نفتکش بودند و صدای انفجارها را میشنیدند. تا صبح بیدار بودم. فقط دنبال این بودم که ترمینالها را زدهاند یا نه. چون اگر ترمینال نفتی خارگ را میزدند، احتمال داشت خلیج فارس را هم بزنند. و من نگران بچههایم بودم و مدام می گفتم، ای کاش خودم هم رفته بود، ای کاش نمی گذاشتم بروند.
صبح که مطمئن شدند پایانه هدف قرار نگرفته، نیروها کارشان را انجام دادند. نفتکش پهلو گرفت، عملیات جلو رفت و صادرات ادامه پیدا کرد. همه این دلهره را داشتند که کِی آنها را میزنند، کِی موشک روی سر آنها فرود میآید اما همچنان که صدای انفجارها را میشنیدند، سخت و با تمام قوا به کارشان ادامه می دادند، جایی برای درنگ و ترس نبود، بحث آینده کشور مطرح بود و حالا کلید آن در دستان همین ملوانان و مهندسان. همه همت کردند و سه روزه کشتی بارگیری شده، عازم آبهای آزاد و به دور از هیاهوی خلیج فارس شد.
در میان این روایتهای پرتنش، بردیا بارها به یک مفهوم برمیگردد: گذشتگی و حس مسئولیت. به نظرش، هیچکس برای پول، خودش را وسط آتش نمیبرد. آنچه آدمها را نگه میدارد، چیز دیگری است. تاکید دارد: من هرچه دارم از همین شرکت دارم، اگر شخصی، اگر جایگاه اجتماعی، اگر موقعیتی، عزت و احترامی از همین شرکت نفتی است که در آن کار میکنم، همه ما همین هستیم.
توضیح میدهد: من کار را اینجا یاد گرفتم. نان حلال از اینجا بردم. شخصیت اجتماعیام را از این شغل پیدا کردم. خانوادهام با این کار بزرگ شد. وقتی کسی با احترام صدایم میزند، بخش زیادی از آن از همین شغل آمده. آدم اینها را که میبیند، میگوید باید بمانم و وظیفهام را انجام دهم.
شاید برای همین است که از احیای SPM منطقه عملیاتی اش با لحن افتخار حرف میزند. لولههای ۱۱ متری ۱۶ اینچی را روی تریلی میگذاشتند، دوتا دوتا، سهتا سهتا، به محل میآوردند؛ با جرثقیل جابهجا میکردند و روی کشتی و اسکله مینشاندند. آن طرفتر، اسکله بارها هدف قرار میگرفت. کشتیهای دیگر که مأموریت کوتاهتری داشتند، گاهی با نگرانی میگفتند: میشود ما زودتر برویم؟ نگرانیشان قابل فهم بود؛ چون میدانستند اگر اینجا و آنجا اشتباه گرفته شود، ممکن است خودشان هم هدف قرار بگیرند. اما تیم بردیا میماند و کار را رها نمیکرد.
خانوادهاش را به گناوه منتقل کرده بود؛ شهر پدری. وقتی ترمینال محل خدمتش را میزدند، گناوه میلرزید. صدای انفجارها به خانه میرسید و تلفنها پشت سر هم زنگ میخورد. میگوید: خانوادههایی که دورتر بودند شاید فقط با نگرانی مبهم زندگی میکردند، اما خانواده خودش چون نزدیک بودند، هر انفجار را میشنیدند و بلافاصله دست به تلفن میشدند. گاهی هم بهخاطر شرایط جنگ، آنتن موبایل درست کار نمیکرد. آن وقت تنها کاری که میتوانست بکند، این بود که در اولین فرصت یک پیام بفرستد: ما سالمیم، نگران نباشید.
در خود منطقه هم کمیته بحران تشکیل شده بود. تصمیم گرفته بودند حداقل نیرو در منطقه بماند و بخشهای غیرعملیاتی، زودتر به خانه برگردند. اما واحد عملیات دریایی چون با صادرات نفت، حملونقل و تداوم کار درگیر بود، تا پایان جنگ در منطقه ماند. بردیا ۳۳ روز را درگیر بود؛ یکبار ۱۷ روز مداوم در منطقه ماند، چند روز کوتاه به خانه رفت و دوباره برای ۱۶ روز برگشت.
بعد خبر آتشبس رسید و برای چند دقیقه، خیالها سبک شد. اما تنها ۱۰ دقیقه بعد، تماسی رسید که لاوان را زدهاند. همهچیز دوباره برگشت به همان اضطراب. منطقه را تخلیه کردند، نیروها را پراکنده کردند، چون ساختمان آنها آنتن و تجهیزات ارتباطی داشت و احتمال میدادند چنین نقاطی هدف قرار بگیرد. حتی بچهها را در یک جا نگه نداشتند؛ با بیسیمهای دستی، در اتاقها و بخشهای مختلف پخش کردند.
بردیا میگوید جنگ، بههرحال ترس دارد؛ جنگ شوخیبردار نیست. اما در همان لحظهها، یک حس دیگر همیشه از ترس قویتر بود و میگفت بمان اینجا و وظیفهات را انجام بده؛ به خاطر کشورت.
بردیا ته صحبت هایش یادآوری می کند: برایم جنگ همان تصویر است، تصویری از شناوری با ۶۳ صندلی و ۳۲۰ مسافری که نه از آتش دور میشدند، که به سمت آن میرفتند؛ چون جایی در دریا، همکارانشان منتظر بودند کسی برسد و شیفت را تحویل بگیرد.





























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰