قاب زندگی|خداحافظی در کار نیست، ایران استوارتر از گذشته میایستد
به گزارش ایرنا زندگی- بعضی وداعها با آغاز نبودنی شروع میشوند که باور کردنش برای یک ملت دشوار است. آن روز، مصلی تهران میزبان جمعیتی میلیونی و میزبان خاطرات مردمی بود که هر کدام بخشی از عمر خود را با نام و کلام رهبرشان سپری کرده بودند. هیچکس تنها برای حضور در یک آیین رسمی نیامده بود. هر نفر، داستانی نانوشته با خود آورده بود، داستان روزهایی که در سختترین بحرانها، آرامش را در سخنان او جستوجو میکرد، روزهایی که حضورش را پشتوانه امنیت و امید میدانست و اکنون باید با همان تکیهگاه خداحافظی میکرد.
در آن اجتماع عظیم، احساسات تنها در اشکها خلاصه نمیشد. گاهی خود را در پرچمی نشان میداد که محکم در دستها فشرده شده بود، گاهی در دعاهایی که بیصدا بر لبها جاری بود، گاهی در دیواری که مردم بر آن تصویر، نام و یاد رهبرشان را به یادگار مینوشتند و گاهی در مشتهای گره کرده ای که نشان انتقام بود. هر قاب از این مراسم، روایت بخشی از اندوه مشترک ملتی است که آمده بودند آخرین سلام را به رهبری بگویند که برای آنان، تنها یک مقام سیاسی نبود، بلکه بخشی از حافظه جمعی، زندگی روزمره و شاید بتوان جسارت کرد و گفت پدرشان به شمار میرفت.
*مجموعه مستند تصویری کامل « بدرود آقای شهید ایران » را اینجا ببینید.
مصلی میعادگاه آخرین سلام یک ملت
آسمان مصلی آن روز آبی نبود، خاکستری بود به رنگ غم و سرخ بود به رنگ خون عزیز از دست رفته و خشم خونخواهی او در چشمان تک تک ملت عزادار موج میزد. این پهنه وسیع، که همواره میعادگاه ملت بوده، آنروز صحنه وداع با کسی بود که تنها یک مقام سیاسی نبود، او برای ایرانیان، رهبری دلسوز، دوستی وفادار و پدری مهربان بود.
آنروز وسعت مصلی با تراکم خیرهکننده جمعیت، عمق پیوند میان ملت ایران را نشان میداد. سیل خروشان مردم، که از هر سو به سوی این میعادگاه روان بودند، گویی میخواستند با حضورشان، جای خالی آن قلب دلسوز را پر کنند. در میان این جمعیت، پرچمهای سرخ که نماد خونخواهی است، در میان پوشش سیاه عزاداران، روایتی از عشق بیپایان به رهبری بود که تمام زندگی خود را وقف آرامش و عزت این خاک کرد.
نگاهها در این تصویر، تنها نگاه عزاداران نیست، نگاه کسانی است که برای خداحافظی با رهبر کشوردوست خود آمدهاند. کسانی که در چهرههایشان، حزن از دست دادن یک پیشوا در کنار غرور وفاداری به راه او دیده میشد. این حضور پیامی روشن را به تمام جهان رساند که ایران منسجم است و با از دست دادن رهبرش با وجود قلبی سوخته در کنار هم به پشتوانه خامنه ای جوان ایرانی قوی تر و استوار تر را خواهند ساخت.
تلاطم آتش خشم و آب در قلب مصلی
در میان گرمای طاقتفرسای تابستان و شدت حضور جمعیت در این مراسم حزنآلود، آبی که بر سر جمعیت پاشیده میشد، گویی تلاش میکرد تا میان تلاطم احساسات، پلی از تسکین بسازد. اما این قطرات، با وجود خنکای ظاهری خود، نمیتوانند به راحتی آتش خشم و غیظ نهفته در چشمهای سوگواران را فرونشانند. این آب، تنها برای آرام کردن جسم خسته از گرما است، اما جگرهایی که از فراق رهبر شهید خود سوخته، با هیچ آبی سرد نمیشوند.
این قطرات آب، در میان این سیل انسانی، گویی میخواهند از شعله خشم مردمی که برای خونخواهی عزیزشان آمدهاند، بکاهند، اما هر چه بیشتر آب بر سر مردم میریزند، شدت اراده آنها برای ایستادگی، بیشتر به چشم میآید. آنجا، تضاد میان خنکای آب و گرمای عاطفی جمعیت، روایتگر این حقیقت بزرگ است که این ملت، حتی در اوج داغ از دست دادن، همچنان منسجم و استوار باقی میماند. این جمعیت بیکران، با در کنار هم بودن این پیام را به جهان میفرستند که ایرانیان، با وجود جگر سوخته، از دل همین سختیها و با تکیه بر اقتدار رهبری که مسیر او را با تمام وجود میشناسند، قدرتمندتر و پولادینتر از همیشه، مسیر ساختن آینده را ادامه خواهد داد.
آنسوی پرچمها، دلتنگی برای صدایی که آرامش میآورد
این قاب، روایت لحظهای است که میلیونها دل، جای خالی صدایی را احساس میکنند که سالها در بزنگاههای سخت، از همین صندلی با کلامی آرامبخش، امید را به دلهای نگران بازمیگرداند. سالها مردم در روزهای بحران و التهاب، چشم به این تریبون میدوختند تا با چند جمله، آرامش را دوباره پیدا کنند اما امروز همان جایگاه، در سکوتی سنگین فرو رفته است. جسم رهبر در میان مردمی است که برای وداع آمدهاند، اما دیگر صدایی نیست که مرهم دلهای سوخته این ملت شود، دستی نیست که غبار اندوه را از چهرهها بزداید و نگاهی نیست که به فردا امید ببخشد.
پرچمها در باد به حرکت درآمدهاند، اما این بار برای بدرقه و وداع عزیزشان در اهتزاز هستند. هر پرچمی که در میان این جمعیت بالا رفته، گویی سلام آخر مردمی است که سالها با رهبریشان زیستهاند و اکنون تلخترین وداع عمر خود را تجربه میکنند. نگاهها به همان جایگاهی دوخته شده که روزگاری مأمن دلهای بیقرار بود، جایی که هر سخن از آن، مرهمی بر زخمها و چراغی برای روزهای دشوار به شمار میرفت. امروز اما سکوت، جای آن صدا را گرفته است، سکوتی که از هر فریادی سنگینتر است.
او در کنار عزیزانش رفت. در کنار خانوادهاش، شاید همین، اندوه این وداع را عمیقتر کرده است. وداع با رهبری که برای بسیاری، تنها یک مسئول نبود، بلکه تکیهگاهی بود که در سختترین روزها به او پناه میبردند. اکنون این ملت، با چشمانی اشکبار و دلهایی داغدار، آمدهاند تا آخرین بدرقه را به مردی تقدیم کنند که نبودنش، خلأی فراتر از یک فقدان را در جانشان بر جای گذاشته است.
وقتی دعا مرهم جای خالی رهبر شهید است
در میان هیاهوی جمعیت، سکوتی عمیقتر از هر فریادی جریان دارد. دستها رو به آسمان بلند شدهاند، نه برای درخواست، که برای نجوا با دلی که از داغ فراق سنگین شده است. در چهرهها خسته هستند اما صلابت در چشمانش موج میزند و پاها استوارند، گویی هر کدام آمدهاند تا در واپسین دیدار، آنچه سالها در دل داشتهاند، بیکلام با رهبرشان در میان بگذارند. اشکها شاید در این قاب دیده نشوند، اما از چین پیشانیها، از پلکهای نیمهبسته و از دستانی که با التماس به سوی آسمان گشوده شدهاند، میتوان اندوهی را خواند که واژهها از توصیفش ناتوان هستند.
سالها در روزهای سخت، مردم با شنیدن سخنان امام خامنه ای آرام میشدند. هرگاه بیم و اضطراب بر دلها سایه میانداخت، نگاهها به او دوخته میشد و کلامش حسن ختام دردها و مرهمی بر دلهای بیقرار بود. امروز اما همان مردم، در برابر جای خالیاش ایستادهاند و دعا میکنند، اشک میریزند و با بغضی که در سینه حبس شده، وداعی را تجربه میکنند که هیچگاه گمان نمیکردند اینگونه فرا برسد.
پرچمهای سرخ در میان جمعیت برافراشتهاند و تصویر رهبر در دوردست، گویی آخرین نگاه را بر مردمی دارد که هنوز دل از او نکندهاند. جسم او دیگر در میان آنان نیست که با سخنی امید را به دلها بازگرداند اما خاطره سالهایی که در کنار مردم ایستاد، در ذهن این جمعیت زنده است. این تصویر، بیش از آنکه ثبت یک لحظه باشد، روایت داغ مشترک ملتی است که هنوز باور نکردهاند دیگر کسی از پشت آن تریبون، با همان صلابت و آرامش، آنان را به صبر، امید و ایستادگی فرا نخواهد خواند اما پسری از پدر باقی مانده، خلف که جا پای پدر میگذارد و خوب میداند که راه و چاره مشکلات کجا است، دوست و دشمن را خوب میشناسد و خوب میداند چطور با آنها تا کند تا ملت ایران همچون گذشته سربلند و سرافراز باشند.
دیوارها زبان دلتنگی یک ملت میشوند
گاهی برای گفتن دلتنگی، واژهها کافی نیستند، آدمها به دیوارها پناه میبرند. اینجا، هر خطی که بر این دیوار نقش بسته، تکهای از اندوه مردمی است که نمیخواستند وداعشان تنها در اشک و سکوت خلاصه شود. یکی نامش را نوشته، دیگری دعایی به یادگار گذاشته و آن دیگری، تنها با چند خط، تصویری از رهبری را ترسیم کرده که سالها برایشان نماد استقامت، آرامش و امید بود.در میان این همه نوشته، مرزی میان هنرمند و عزادار وجود ندارد. هر دستی که گچی را بر دیوار کشیده، بیش از آنکه در پی خلق یک اثر هنری باشد، تلاش کرده است بخشی از خاطرات و دلبستگی خود را جاودانه کند. این دیوار، دفتر امضای یک مراسم نیست، دفتر دلهایی است که نمیخواستند یاد کسی که سالها با او زیسته بودند، تنها در حافظهها باقی بماند.
چهرهای که با خطوط سفید بر زمینهای سیاه نقش بسته، گویی از میان انبوه نوشتهها به مردمی مینگرد که هنوز باورشان نمیشود روز وداع فرا رسیده است. این دیوار، اکنون بیش از آنکه از سیمان و رنگ ساخته شده باشد، از خاطره، وفاداری و دلتنگی مردمی شکل گرفته است که میخواهند بگویند برخی نامها، حتی پس از خاموش شدن صدا، از حافظه یک ملت پاک نمیشوند.
به امید دیدار فرمانده دلها
عاشقان با محبوبشان خداحافظی نمیکنند، آنان به امید دیدار میگویند. این دستان افراشته نیز برای بدرقه آخر نیست. هر دستی که به سوی پیکر رهبر شهید امتداد یافته، عهدی دوباره است با بزرگ مردی که تمام عمرش را وقف عزت ایران و سربلندی ملتش کرده است، مردی که مردم را نه تماشاگران تاریخ، بلکه صاحبان این سرزمین میدانست و عشق به ایران را در عمل معنا کرد. کسی اینجا برای نشان دادن چهرهاش نیامده، اینجا میلیونها یک صدا شدهاند، هیچکدام پایان را باور ندارند. اینجا اشک هست، اما یأس نیست، داغ هست، اما شکست نیست. ملتی که سالها زیر پرچم رهبری او ایستادگی مردهاند، اکنون نیز با همان صلابت، دستهایشان را به نشانه وفاداری بالا آوردهاند. دستانی در میان لالهها، لالههایی که با سرخی خود، جاودانگی راه عاشقان وطن را حکایت میکنند.
این تصویر، روایت آخرین بدرقه نیست، روایت پیوندی است که مرگ نیز توان گسستن آن را ندارد. رهبری که عاشق ایران و مردمش بود، امروز بر دوش همان مردمی آرام گرفته که عشقشان به او را نه در واژهها، که در سیل حضور و دستان برافراشتهشان فریاد زدند.
و سلامی که برای همیشه ادامه دارد
سلام مردی که تمام عمر، عزت ایران و سربلندی ملتش را آرمان خود دانست و نامش با استقامت و اقتدار این سرزمین گره خورد و خود و خانوادهاش را فدای این ملت کرد نه بر دیوارها تا همیشه در دل مردم باقی میماند. مردمی که به امید ظهور و دیدار دوباره یار پرچم را با صلابت تر از گذشته بالا نگه میدارند و خوب میدانند دعای این دست همیشه بدرقه راهشان است.
پرچم سهرنگ ایران در باد میرقصد و گامهای مردم، آرام اما استوار، از مقابل تصویری میگذرد که نشانی از عهدی است که با رفتن صاحبش پایان نیافت. ملتی که سالها پشت سر رهبر خود ایستاد، امروز نیز همان راه را با صلابت ادامه میدهد. آنان آمدهاند تا بگویند شهادت، پایان راه مردان خدا نیست، آغاز مسئولیت نسلهایی است که پرچم را بر زمین نخواهند گذاشت. گویی میان رهبر و این ملت، پیمانی بسته شده که نه زمان آن را فرسوده میکند و نه شهادت از میان برمیدارد.
این ملت باور دارد مردان بزرگ، با رفتن از میان مردم نمیروند، بلکه در ایمان، اراده و گامهای استوار آنان ادامه پیدا میکنند. پرچم ایران همچنان برافراشته است و این سلام، هنوز در خیابانهای وطن پاسخ خود را مییابدکه ما ایستادهایم، به امید دیدار.





























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰