یاداشتی بر نخبه‌کشی در سایه سهم‌خواهی سیاسی *دکتر حسن کاظمی نیا جامعه شناس و تحلیگر مسائل سیاسی اجتماعی

پویاخبر -نخبه‌کشی در ایران یک هشدار احتمالی برای آینده نیست ؛ واقعیتی جدی و فرساینده در ساختار تصمیم‌گیری و انتصاب‌های مدیریتی است واقعیتی که در آن، گاه نه توانایی و شایستگی، بلکه میزان نزدیکی به کانون‌های قدرت و برخورداری از حمایت‌های جناحی، سرنوشت افراد را تعیین می‌کند.

یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های حکمرانی در ایران آن است که جامعه از سرمایه‌ای ارزشمند از نخبگان علمی، متخصصان، کارشناسان و مدیران باتجربه برخوردار است، اما سازوکار انتخاب و انتصاب در بخش‌هایی از نظام مدیریتی، به‌جای آنکه این سرمایه را به خدمت بگیرد، عملاً زمینه حذف، انزوا و بی‌اثر شدن آن را فراهم می‌کند.

در کشوری که تحزب واقعی، برنامه‌محوری و پاسخگویی سیاسی به‌درستی نهادینه نشده است، برخی جریان‌های سیاسی به شبکه‌هایی برای توزیع قدرت و مطالبه سهم از مناصب تبدیل شده‌اند؛ شبکه‌هایی که گاه وفاداری به جریان را بر شایستگی برای مسئولیت مقدم می‌دانند. در چنین فضایی، منصب عمومی به‌جای آنکه امانتی برای خدمت به جامعه باشد، به سهمی قابل مطالبه در مناسبات قدرت تبدیل می‌شود.

*مسئله فقط انتصاب افراد کم‌توان نیست* ؛ مسئله، شکل‌گیری سازوکاری است که در آن، فرد شایسته به دلیل نداشتن پشتوانه جناحی کنار گذاشته می‌شود و فرد برخوردار از حمایت سیاسی، حتی بدون تناسب کافی با مسئولیت، فرصت حضور در جایگاه‌های حساس را پیدا می‌کند. این همان نقطه‌ای است که شایسته‌سالاری عقب می‌نشیند و وابستگی‌سالاری جای آن را می‌گیرد.

البته وابستگی سیاسی به‌خودی‌خود نشانه فقدان صلاحیت نیست؛ اما هنگامی که تعلق جناحی به امتیازی تعیین‌کننده و گاه مهم‌تر از تخصص، تجربه، توان حل مسئله و کارنامه مدیریتی تبدیل شود، دیگر نمی‌توان از یک رقابت سیاسی عادی سخن گفت. اینجا با انحرافی ساختاری مواجهیم که هزینه آن را کل جامعه می‌پردازد.

_ نخبه‌کشی؛ حذف خاموش ظرفیت‌های ملی

نخبه‌کشی همیشه به معنای اخراج، برکناری یا حذف آشکار نیست. گاهی نخبه‌کشی یعنی سال‌ها تحصیل، پژوهش، تجربه‌اندوزی و خدمت، بدون آنکه فرد امکان اثرگذاری متناسب با توانایی‌های خود را پیدا کند. یعنی متخصصی که باید در جایگاه تصمیم‌سازی باشد، پشت درهای بسته مناسبات جناحی بماند؛ مدیری که تجربه و توان حل مسائل پیچیده دارد، به دلیل استقلال فکری نادیده گرفته شود؛ و کارشناسی که حقیقت را می‌گوید، هزینه صداقت حرفه‌ای خود را با حذف از میدان تصمیم‌گیری بپردازد.

این وضعیت، صرفاً بی‌عدالتی در حق افراد نیست؛ نوعی تخریب سرمایه انسانی و اتلاف ظرفیت توسعه کشور است. جامعه برای آموزش و پرورش نخبگان هزینه می‌کند، اما مناسبات ناسالم قدرت می‌تواند مانع بهره‌گیری از حاصل این سرمایه‌گذاری شود. نتیجه آن، انباشت مسائل حل‌نشده، افت کیفیت تصمیم‌ها، سرخوردگی نیروهای توانمند و گسترش این باور خطرناک است که برای پیشرفت، داشتن رابطه و وابستگی مؤثرتر از داشتن دانش و توانایی است.

در چنین شرایطی، نخبه مستقل به‌تدریج درمی‌یابد که توانایی او لزوماً مزیت نیست؛ گاهی حتی به مانعی تبدیل می‌شود، به‌ویژه اگر با مناسبات تثبیت‌شده قدرت سازگار نباشد. برخی سکوت می‌کنند، برخی کناره می‌گیرند، برخی انگیزه خدمت را از دست می‌دهند و برخی نیز مسیر مهاجرت را انتخاب می‌کنند. بدین‌ترتیب، ساختار تصمیم‌گیری نه‌تنها از ظرفیت آنان محروم می‌شود، بلکه به فرسایش امید و انگیزه در میان دیگر نیروهای مستعد نیز دامن می‌زند.

_ حاکمیت روابط بر ضوابط؛ بهای سنگین سهم‌خواهی

خطرناک‌ترین پیامد این روند، عادی شدن ناکارآمدی است. هنگامی که انتصاب‌ها بیش از آنکه بر صلاحیت حرفه‌ای استوار باشند، تابع بده‌بستان‌های سیاسی شوند، مسئولیت‌پذیری نیز آسیب می‌بیند. مدیر ممکن است بیش از آنکه خود را در برابر مردم و نتایج عملکردش پاسخگو بداند، نگران حفظ حمایت کسانی باشد که موقعیت او را فراهم کرده‌اند.

در چنین وضعیتی، شکست‌ها به‌جای آنکه زمینه اصلاح و بازنگری باشند، با توجیه، فرافکنی و جابه‌جایی مسئولیت‌ها پوشانده می‌شوند. افراد ناکارآمد ممکن است از حمایت برخوردار بمانند، درحالی‌که افراد توانمند و مستقل، بدون آنکه فرصتی متناسب با ظرفیت خود یافته باشند، از چرخه مدیریت کنار گذاشته می‌شوند.

این همان چرخه معیوبی است که در آن، سهم‌خواهی سیاسی به بازتولید ناکارآمدی کمک می‌کند و ناکارآمدی نیز به نوبه خود، وابستگی به شبکه‌های قدرت را برای حفظ موقعیت ضروری‌تر می‌سازد.

_مسئله ایران، فقدان نخبه نیست؛ محرومیت از نخبه است
نمی‌توان از کمبود منابع، پیچیدگی مسائل کشور و فشارهای بیرونی سخن گفت، اما از کیفیت انتخاب مدیران و نحوه بهره‌گیری از سرمایه انسانی غافل ماند. هیچ کشوری صرفاً با برخورداری از دانشگاه، متخصص و نیروی انسانی توانمند توسعه نمی‌یابد؛ آنچه اهمیت دارد، امکان حضور مؤثر این ظرفیت‌ها در جایگاه‌های تصمیم‌گیری است.

وقتی شایستگی در برابر وابستگی عقب می‌نشیند، کشور فقط چند مدیر توانمند را از دست نمی‌دهد؛ قدرت تشخیص مسئله، کیفیت تصمیم‌گیری، ظرفیت اصلاح خطا و امکان حل چالش‌های ملی را نیز تضعیف می‌کند. در این معنا، نخبه‌کشی نهادی، آسیبی فردی یا اداری نیست؛ آسیبی راهبردی به توان حکمرانی و آینده توسعه کشور است.

تلخ‌تر آنکه برخی مدعیان دفاع از مردم و منافع ملی، ممکن است در عمل، منافع شبکه سیاسی خود را بر منافع عمومی مقدم بدانند. در این منطق، شایسته بودن کافی نیست؛ باید به حلقه‌ای تعلق داشت، مورد حمایت جریانی قرار گرفت و در مناسبات قدرت سهمی داشت. چنین منطقی، اگر استمرار یابد، نه‌تنها نخبگان مستقل را به حاشیه می‌راند، بلکه اعتماد عمومی به عدالت، تخصص و امکان پیشرفت بر پایه توانایی را نیز فرسوده می‌کند.

نخبه‌کشی در ایران را باید در همین واقعیت تلخ جست‌وجو کرد: جایی که گاه وابستگی، جای شایستگی را می‌گیرد؛ رابطه، بر ضابطه غلبه می‌کند؛ و وفاداری جناحی، از توان حل مسئله ارزشمندتر شمرده می‌شود.

مسئله این نیست که چه جریانی قدرت را در اختیار دارد؛ مسئله این است که آیا قدرت، شایسته‌ترین افراد را برای خدمت به کشور انتخاب می‌کند یا مناصب عمومی را به پاداشی برای وفاداری‌های سیاسی تبدیل کرده است.

کشوری که نخبگانش را به حاشیه می‌راند، در واقع آینده خود را به حاشیه رانده است. هزینه این روند را نه فقط افراد حذف‌شده، بلکه مردمی می‌پردازند که با مسائل انباشته، تصمیم‌های کم‌کیفیت و مدیریتی مواجه‌اند که ممکن است از ظرفیت واقعی جامعه فاصله گرفته باشد.

تراژدی اصلی آنجاست که ایران از کمبود انسان‌های توانمند رنج نمی‌برد؛ از سازوکارهایی رنج می‌برد که گاه اجازه نمی‌دهند توانمندان، آن‌گونه که باید، در خدمت کشور قرار گیرند. این نه صرفاً بی‌عدالتی در حق نخبگان، بلکه محروم کردن یک ملت از بخشی از توانایی‌های خویش است.